تبليغاتX
آخرین پرواز ققنوس
----->
هنوز اینجا جوانی دلنشین است هنوز اینجا نفسها آتشین است
 

 

 

 

 

آنچه تامسون تعقيب آسماني ناميده هدایت خدايي است كه هيچ گاه ما را رهانمي كند ...

 

 

 

 

فرشته اي كه دهانش مزه عشق گرفت

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري

 

به فرشته.شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان

 

گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت:

 

ديگر تمام شد ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار ميشود .زيرا شاعري كه بوي

 

آسمان را بشنود زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد

 

آسمان برايش تنگ. فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد

 

و شاعر بال فرشته را گرفت تا كوچه پس كوچه هاي زمين را به او معرفي كند شب

 

كه هر دو به خانه برگشتند روي بالهاي فرشته قدري خاك بود و روي شانه هاي

 

شاعر چند تا پر ...

 

فرشته پيش شاعر آمد و گفت : مي خواهم عاشق شوم. شاعر گفت: نه تو فرشته

 

اي و اين عشق كار تو نيست . فرشته اصرار كرد و اصرار كرد.

 

شاعر گفت :اما بيش از اين عاشقي بايد عصيان كرد و اگر چنين كني از بهشت

 

اخراجت مي كنند. آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش كرده اي ؟ اما فرشته باز

 

هم پافشاري كرد و آن قدر كه شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را داد. فرشته

 

رفت و از ميوه آن درخت خورد اما پرهايش ريخت و پشيمان شد .آن گاه پيش خدا

 

رفت و گفت : خدايا مرا ببخش من به خودم ظلم كرده ام .عصيان كردم و عاشق

 

شدم .آيا حالا مرا از بهشت بيرون ميكني؟

 

پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي ! پس تو هم نميداني تنها آن كه عصيان

 

ميكند و عاشق ميشود مي تواند به بهشت من وارد شود !

 

و آن وقت خدا هشتمين در بهشت را باز كرد .فرشته وارد شد و شاعر را ديد كه آنجا

 

نشسته است در سوگ هفت بهشت و رنج هبوط...!

 

فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت اما او باور نكرد.....

 

آدم ها هيچكدام اين قصه را باور نمي كنند . تنها آن فرشته است كه ميداند بهشت

واقعي كجاست...

 

 

 

آخرین پست از وبلاگ آخرین پرواز ققنوس

 

نویسنده وبلاگ: گل پسر

 

همیشه موفق وپیروز باشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:50  توسط گل پسر | 
 

بتهوون اسطوره آهنگ‌سازی

 

لودویگ وان بتهوون (متولد ۱۶ دسامبر ۱۷۷۰ – فوت ۲۶ مارس ۱۸۲۷) یکی از موسیقیدانان برجسته آلمانی بود که بیشتر زندگی خود را در وین سپری کرد. وی یکی از بزرگ‌ترین و تأثیر گزارترین شخصیتهای موسیقی در دوران کلاسیک و آغاز دوره رومانتیک بود. بتهوون به عنوان بزرگ‌ترین موسیقیدان تاریخ همیشه مورد ستایش قرار گرفته. آوازه او موسیقیدانان، آهنگسازان، و شنوندگانش را در تمام دوران تحت تأثیر عمیق قرار داده. در میان آثار شناخته شده وی می‌‌توان از سنفونی نهم، سنفونی پنجم، سنفونی سوم، سونات پیانو پاتتیک، مهتاب و هامرکلاویر، اپرای فیدلیو و میسا سولمنیس نام برد.


بتهوون در شهر بن آلمان متولد شد. پدرش یوهان وان بتهوون هلندی فلاندری بود و مادرش ماگدالِنا کِوِریچ وان بتهوون تبار اسلاو داشت.

اولین معلم موسیقی بتهوون پدرش بود. پدرش یوهان یکی از موسیقیدانان دربار بن بود. او مردی الکلی بود که سعی می‌‌کرد بتهوون را به‌زور کتک به عنوان کودک اعجوبه‌ای مثل موتزارت به نمایش بگذارد. هر چند استعداد بتهوون بزودی بر همه آشکار شد. بعد از آن بتهوون تحت آموزش کریستین گوت‌لوب نیفه قرار گرفت. همچنین بتهوون تحت حمایت مالی شاهزاده اِلِکتور (همان درباری که پدرش کار می‌کرد) قرار گرفت.

بتهوون در سن ۱۷ سالگی مادر خود را از دست داد و مسئولیت دو برادر کوچک‌ترش را به عهده گرفت.

بتهوون در سال ۱۷۹۲ به وین نقل مکان کرد و تحت آموزش ژوزف هایدن قرار گرفت. ولی هایدن پیر در آن زمان در اوج شهرت و به قدری گرفتار بود که وقت بسیار کمی را می‌‌توانست صرف بتهوون بکند، به همین دلیل بتهوون را به دوستش یوهان آلبرشت‌برگر معرفی کرد. بتهوون به سرعت به عنوان نوازنده چیره‌دست پیانو و نیز کم‌کم به عنوان آهنگساز سرشناس شد.

بتهوون بالاخره شیوه زندگی خود را انتخاب کرد و تا پایان عمر به همین شیوه ادامه داد: به جای کار برای کلیسا یا دربار (کاری که اکثر موسیقیدانان پیش از او می‌کردند) به کار آزاد پرداخت و خرج زندگی خود را از برگزاری اجراهای عمومی و فروش آثارش و نیز دستمزدی که عده‌ای از اشراف که به توانایی او پی برده بودند به او می‌دادند، تأمین می‌کرد.

زندگی بتهوون به عنوان موسیقیدان به سه دوره «آغازی»، «میانی» و «پایانی» تقسیم می‌شود.

 

 

دوره آغازی

در دوره آغازی (که تقریباً از سال ۱۸۰۲ آغاز می‌شود) کارهای بتهوون تحت تأثیر هایدن و موتزارت بود، در حالی که در همان زمان مسیرهای جدیدتر و به تدریج دید وسیع‌تری در کارهایش را کشف می‌کرد. بعضی از آثار مهم وی در دوران آغازی: سنفونی‌های شماره ۱ و ۲، شش کوارتت زهی، دو کنسرتو پیانو، دوازده سونات پیانو (شامل سوناتهای مشهور پاتِتیک و مهتاب).

دوره میانی

دوران میانی کمی بعد از بحران روحی بتهوون به علت کری آغاز شد. آثار بسیار برجسته‌ای که درون مایه اکثر آنها شجاعت، نبرد و ستیز است در این دوران شکل گرفتند. این آثار بزرگ‌ترین و مشهورترین آثار موسیقی کلاسیک را شامل می‌شود. آثار دوره میانی: شش سنفونی (شماره‌های ۳ تا ۸)، سه کنسرتو پیانو (شماره‌های ۳ تا ۵) و تنها کنسرتوی ویولن، پنج کوارتت زهی (شماره‌های ۷ تا ۱۱)، هفت سونات پیانو (شماره‌های ۱۳ تا ۱۹) شامل سوناتهای والدشتاین و آپاسیوناتا، و تنها اپرای بتهوون «فیدلیو».

دوره پایانی

دوره پایانی فعالیتهای بتهوون در سال ۱۸۱۶ آغاز شد. آثار دوران پایانی بسیار قابل ستایشند و آنها را می‌توان عمیقاً متفکرانه و بسیار بیانگر سیمای شخصی بتهوون توصیف کرد. همچنین بیشترین ساختار شکنی‌های بتهوون را در آثار این دوره می‌توان یافت (به طور مثال، کوارتت زهی شماره ۱۴ در دو دیِز مینور دارای ۷ موومان است، همچنین بتهوون در آخرین موومان سنفونی شماره ۹ خود از گروه کُر استفاده کرده). آثار برجسته این دوره: سونات پیانوی شماره ۲۹ هامرکلاویر، میسا سولمنیس، سنفونی شماره ۹، آخرین کواتت‌های زهی (۱۲ - ۱۶) و آخرین سونات‌های پیانو (۲۰ - ۳۲). بتهوون در این زمان شنوایی خود را به طور کامل از دست داده بود.

با توجه به عمق و وسعت مکاشفات هنری بتهوون، همچنین موفقیت وی در قابل درک بودن برای دامنه وسیعی از شنوندگان، هانس کلر موسیقیدان و نویسنده انگلیسی اتریشی‌تبار، بتهوون را اینچنین توصیف می‌کند: «برترین ذهن در کل بشریت».

شخصیت

بتهوون بیشتر اوقات با خویشاوندان و بقیه مردم نزاع و به تلخی برخورد می‌کرد. شخصیت بسیار مرموزی داشت و برای اطرافیانش به مانند یک راز باقی ماند. لباسهایش کثیف و به هم ریخته بود. در آپارتمانهای بسیار به هم ریخته زندگی می‌کرد. بسیار تغییر مکان می‌داد. طی ۳۵ سال زندگی در وین حدود چهل بار مکان زندگی‌اش را تغییر داد. در معامله با ناشرانش همیشه بی‌دقت بود و اکثر اوقات مشکل مالی داشت.

بتهوون پس از مرگ برادرش گاسپار بر سر حضانت برادر زاده‌اش کارل با بیوه گاسپار مدت ۵ سال نزاع قانونی تلخی داشت. سرانجام بتهوون در این نزاع پیروز شد. ولی این پیروزی برای کارل فاجعه بود؛ زندگی با یک کر، مرد بی زن و غیر عادی در بهترین شکلش هم وحشتناک بود. سرانجام کارل اقدام به خودکشی کرد (البته خودکشی کارل منجر به مرگ نشد) و بتهوون که سلامتی‌اش حالا کمتر شده بود زیر بار آن خرد شد.

بتهوون هیچگاه در خدمت اشراف وین نبود. بر این اعتقاد داشت که هنرمندان به اندازه اشراف قابل احترام‌اند. در یکی از روزهای ملاقات گوته با بتهوون در سال ۱۸۱۲ چنین نقل می‌کنند: «روزی گوته و بتهوون در کوچه‌های وین در حال قدم زدن بودند. جمعی از اشراف زادگان وینی از مقابل آنها در حال عبور از همان کوچه بودند. گوته به بتهوون اشاره می‌کند که بهتر است کناری بروند و به اشراف زادگان اجازه عبور دهند. بتهوون با عصبانیت می‌گوید که «ارزش هنرمند بیشتر از اشراف است. آنها باید کنار روند و به ما احترام بگذارند.» گوته بتهوون را رها می‌کند و در گوشه‌ای منتظر می‌ماند تا اشراف زادگان عبور کنند. کلاهش را نیز به نشانه احترام بر می‌دارد وگردنش را خم می‌کند. بتهوون با همان آهنگ به راهش ادامه می‌دهد. اشراف زادگان با دیدن بتهوون کنار می‌روند و راه را برای عبور وی باز می‌کنند و به وی ادای احترام می‌کنند. بتهوون هم از میان آنها عبور می‌کند و فقط کلاهش را به نشانه احترام کمی با دست بالا می‌برد. در انتهای دیگر کوچه منتظر گوته می‌شود تا پس از عبور اشراف زاده‌ها به وی بپیوندد.»

وِجهه او به قدری عظیم بود که وقتی در سال ۱۸۰۹ تهدید کرد که پستی را خارج از اتریش خواهد پذیرفت، سه نفر از نجبا ترتیبات خاصی برای نگهداشتن وی در وین به عمل آوردند. شاهزاده کینسکی، شاهزاده لوبکوویتز، آرشیدوک رودلف برادر امپراتور و شاگرد بتهوون داوطلب پرداخت حقوق سالانه به او شدند. تنها شرط آنها برای این قرار بی‌سابقه در تاریخ موسیقی این بود که بتهوون به زندگی در پایتخت اتریش ادامه دهد.

موسیقی

بسیاری معتقدند موسیقی بتهوون بازتاب زندگی شخصی اوست که در اکثر اوقات تجسمی از نبرد و نزاع همراه با پیروزی است. مصداق این توصیف را می‌توان در اکثر شاهکارهای بتهوون که بعد از یک دشواری سخت در زندگی‌اش پدید آمدند یافت. بتهوون در سال ۱۸۰۲ در هایلیگنشتاد (روستایی خارج از وین) وصیت نامه‌ای خطاب به دو برادرش نوشته که به وصیتنامه هایلیگنشتاد معروف است. پس از واقعه هایلیگنشتاد و غلبه بر یأسش از ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۴ سنفونی عظیم شماره ۳ خود به نام اروئیکا را که نقطه تحول در تاریخ موسیقی است تصنیف کرد. طی مبارزه چند ساله‌اش برای قیمومیت کارل، بتهوون کمتر آهنگ ساخت و وینی‌ها شروع به زمزمه کردند که کار او تمام است. بتهوون شایعات را شنید و گفت: «کمی صبر کنید، بزودی چیزی متفاوت خواهید فهمید» و اینطور شد. بعد از ۱۸۱۸ مسائل داخلی بتهوون مانع از انفجار خلاقیت او نشد و بعضی از بزرگ‌ترین آثارش: میسا سولمنیس، سنفونی شماره ۹، آخرین سوناتهای پیانو و آخرین کوارتتهای زهی را به وجود آورد.

مرگ

بتهوون از سلامت کمی برخوردار بود، مخصوصاً بعد از سن ۲۰ سالگی، زمانی که درد شکم شروع به آزاردادنش کرد. در سال ۱۸۲۶ سلامت وی به شدت وخیم شده بود. یک سال بعد مرض کبد باعث مرگش شد (در آن زمان این طور تصور شده بود). ولی تحقیقات اخیر بر اساس دسته‌ای از موهای بتهوون که از بعد از مرگش نگهداری می‌شود، نشان می‌دهد که مسمومیت سرب باعث بیماری و مرگ نابهنگام وی بوده (مقدار سرب خون بتهوون ۱۰۰ برابر بیشتر از مقدار نرمال سرب در خون در یک فرد عادی بوده). احتمالاً منبع این سرب از ماهیهای رودخانه آلوده دانوب و ترکیبی از سرب که برای شیرین کردن شراب استفاده می‌شود بوده. بعید است کری بتهوون به خاطر مسمومیت از سرب بوده، برخی از تحقیقات نشان دهنده این است که اختلال در پادتن سیستم دفاعی بدن عامل آن بوده است.(systemic lupus erythematosus یا SLE).

تقديم به دوستداران موسيقی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:34  توسط گل پسر | 
 

فردا شاید روز دیگری است شاید بتوان روییدن را در فردادید

فردا اگــرچه خیلی دیر ولی خواهــد رسید ودر آغــوش زمان

زایش روزها خواهنـــد ماند

 تا توقف ابدی در ایستگــاه مــرگ

خواهم دید دوباره سبز شدن را زایش روزها فردارا چون فردا

فردا شاید روز دیگری است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:2  توسط گل پسر | 
 

آ مده ام تا در سایه مهد تو خستگی را از خود برانم و کوله بار سنگین گناهانم را بر زمین بگزارم.....

از پشت کوههای آرزوهای طولانی،از آنسوی دریاهای غرور و خودخواهی آمده ام......

آمده ام تا گل آرامش را در دل بپرورانم..آمده ام تا اطمینان درو کنم.......

آمده ام تا نماز عشق بخوانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:20  توسط گل پسر | 

 

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد

------------------------------------------------------------------

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي

مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد

 ------------------------------------------------------------------

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها  ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود

ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت

------------------------------------------------------------------

 شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه

زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق

بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد

------------------------------------------------------------------

ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا

آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس

  ------------------------------------------------------------------

 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن

امـــيد هستم

با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد 

 ------------------------------------------------------------------ 

 نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

 ------------------------------------------------------------------

 هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در  خود

زنده نگه داريم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:51  توسط گل پسر | 
 

زیبایی آنست که روحت را شیفته سازد........

 

آن هنگام که با زیبایی دیدار می کنی

 

چنین می پنداری که دستانی در عمق وجودت

 

 به پیش کشیده می شوند تا آن زیبایی را به حریم قلبت وارد کنند.

 

نادیده ایست که آن را می بینی،ابهامی که آن را درک می کنی

 

وصدایی خموش که آن را می شنوی...........

 

                                                                                    جبران خلیل جبران

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:56  توسط گل پسر | 
 

خانه به من می گوید :

رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست .

جاده به من می گوید:

در پی من بیا که من فردای توام.

من به هردو می گویم :

مرانه گذشته ای و نه آینده ای است .

اگر بمانم در ماندنم رفتنی است و

اگر راهی شوم در رفتنم ماندنی است

تنـهـــــــــــا در عشق و مـــــــــرگ تغییر و حــادثه ای است.

                                                      

                                                     جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:24  توسط گل پسر | 
 

هرگاه ذهن انسان به افق تازه اي گسترش يابد

 

ديگر هرگز به موقعيت اوليه خود باز نخواهد گشت

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:53  توسط گل پسر | 
 

 

خدایا: آرامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغیر دهم

 

شهامتی تا تغیر دهم انچه راکه میتوانم ودانشی که تفاوت این دو را بدانم

 

وبصیرتی که بپذیرم دوستانم را انگونه که هستن نه انگونه که من می خواهم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:33  توسط گل پسر | 
 

 

 

تصوری داشتم

خیال کردم که در ساحل دریا

با خدا قدم میزنم

در آسمان تصویری

از زندگی خودم دیدم

همه جا دو ردپا دیدم

یکی از آن من و

دیگری جای پا خدا بود

وقتی در آخرین تصویر زندگیم

به روی شنها نگاه کردم

دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:5  توسط گل پسر | 
 

 

خدایا

فرمودی که اگر به تو ایمان آوردم

هرگز تنهایم نخواهی گذاشت

چرا در سخت ترین مواقع زندگی

ردپایی از تو نمیبینم

چرا در آن اوقات رهایم کردی

فرمود

فرزند عزیزم تو را دوست دارم

و هرگز تنهایت نگذاشته

و نخواهم گذاشت

اگر در سخت ترین اوقات

فقط یک رد پا میبینی

آن رد پای من است

که تورا به دوش کشیده ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:11  توسط گل پسر | 
 

 

 

واقعیت چیزیست که تصور میکنیم.

 اگر باورهایمان مثبت و زیبا هستند به این دلیل است

که ما آنرا خلق کرده ایم و اگر منفی ، خالق آن نیز خود ما هستیم.

باورهای مثبت فرد را به موفقیت نزدیک میسازد.

باید باورهایی پیدا کنیم که از اهدافمان حمایت میکنند

و ما را به نتایج دلخواه میرسانند.

 اگر این چنین نیست باید آنها را کنار بگذاریم

و باورهای جدیدی را جایگزین کنیم ...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 1:21  توسط گل پسر | 
 

 

 

 

 

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط گل پسر | 

 

باد سبک سر میگذرد

خطی نمی ماند در یاد

تا ابدیتمان ممنوع شود

در فکر صبحم

با آن لبان خالی که ترانه ای نبرد هرگز تا بالای خورشید

و به بهای آن گریستیم

تو بر شب دخیل بستی

_حاجت بر نیامد_

برگهای خشکیده را در باد کاشتی

_حاجت بر نیامد_

و دهانت را نذر کردی

_زبان مرد و حاجت بر نیامد_

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 21:43  توسط گل پسر | 

 

 

 

 

 سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 17:3  توسط گل پسر | 

به سراغ من اگر می آیید

 

نرم و آهسته بیایید

 

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!

 

                                          سحراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:36  توسط گل پسر | 
فروغ فرخزاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبارآلود و دور

يا خزانی خالی از فرياد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

روزی از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سايه‌ای زامروزها، ديروزها

 

ديدگانم همچو دالان‌های تار

گونه‌هايم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فرياد درد

 

می ‌خزند آرام روی دفترم

دست‌هايم فارغ از افسون شعر

ياد می ‌آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می ‌زد خون شعر

 

خاك می ‌خواند مرا هر دم بخويش

می ‌رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروی گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به يك سو می ‌روند

پرده‌های تيره دنيای من

چشم‌های ناشناسی می ‌خزند

روی كاغذها و دفترهای من

 

در اتاق كوچكم پا می ‌نهد

بعد من با ياد من بيگانه‌ای

دربر آئينه می ‌ماند بجای

تارموئی، نقش دستی، شانه‌ای

 

می ‌رهم از خويش و می ‌مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي‌شود

روح من چون بادبان قايقی

در افق‌ها دور و پنهان می ‌شود

 

می ‌شتابند از پی  هم بی ‌شكيب

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای

خيره می ‌ماند به چشم راه‌ها

 

ليك ديگر پيكر سرد مرا

می ‌فشارد خاك، دامنگير خاك

بی تو، دور از ضربه‌های قلب تو

قلب من می ‌پوسد آنجا زير خاك

 

بعدها نام مرا ياران و باد

نرم می ‌شويند از رخصار سنگ

گور من گمنام می ‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

                                                                فروغ فرخ زاد

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:41  توسط گل پسر | 

اگر از من بخواهند  که میان زیبایی و حقیقت یکی

را انتخاب کنم بی درنگ زیبایی را انتخاب میکنم .

زیرا اطمینان دارم که در زیبایی حقیقتی نهفته است

که بالاتر از خود حقیقت است .

                                               آلفونس دوده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 23:52  توسط گل پسر | 

انت نور العینی

يا ايـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســي انـا
اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـي لاملال لنا سواي
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالي في همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باري يا ايها العزيز انا فــي آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
في کـــل شبها که انا ســرم را علي المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علي البـــستر
و آه سوزانني بســـــــــــــــوي آسـمان صعودن !
الهي انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجانني و
بجانک که في کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــي چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الي صبح بيــــدارون و گريـــــه زارون في هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فداي بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــي وق وق !
ميـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوي انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا في فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروي انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتي کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم في قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکري ترا في الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعني رحم کن نگذار من(
men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا ديـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـي
خداوند به قدر مثقال ذره وفا في وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" في هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـراي انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازيرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:36  توسط گل پسر | 

 

چرا دنیا باید آن گونه باشد که تو فکر می کنی؟

 

چه کسی به تو حق چنین ادعایی را داده؟

 

                                              دون خوان ماتئوس

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط گل پسر | 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

                        در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد

                        باغ صد خاطره خنديد

                        عطر صد خاطره پيچيد

 يادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

  من همه، محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتی:

                                       از اين عشق حذر كن!

     لحظه‌ای چند بر اين آب نظر كن

آب، آيينه عشق گذران است

                تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

     باش فردا، كه دلت با دگران است

                    تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن

با تو گفتم:‌ حذر از عشق! ندانم

سفر از پيش تو! هرگز نتوانم

نتوانم!

 روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم ...

 باز گفتم كه : تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

                                اشكی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگريخت ...

                               اشك در چشم تو لرزيد

                              ماه بر عشق تو خنديد!

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

                                                                   فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1:21  توسط گل پسر | 
می دونم می بینمت یه روز دوباره تو دنیایی که آدمک نداره

 

خوابیدی بدون لالایی قصه

 

 بگیر آسوده بخواب بی درد و قصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

 توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

 

جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

دلتو با خود بردی به جای دیگه

                            

 اونجا که خدا برات لالایی میگه

 

می دونم می بینمت یه روز دوباره

 

 تو دنیایی که آدمک نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط گل پسر | 

آدلف هیتلر

 

هيتلر به راديو گوش می دهد......... نيروهای ارتش سرخ تا دروازه های برلين پيش آمده اند ... ژنرال ژوکف: تا فردا ٬ برلين را فتح خواهيم کرد......

اما هيتلر همچنان در پناهگاه زيرزمينی خود در برلين بسر می برد...... تمامی دوستان و اطرافيانش از او خواهش می کنند که با يک فروند هواپيما از برلين خارج شود و رهبری را در مقری دورتر از جبهه های جنگ ادامه دهد........ اما هيتلر فهميده است که ديگر به پايان راه رسيده است.

از منشيهايش که در آن لحظات هولناک هنوز او را رها نکرده اند می خواهد که ماشينهای تایپ خود را آماده کنند. او می خواهد وصيتنامه خود را بگويد....... وصيتنامه ای که در آن لحظات آخر نيز می گويد که ما قربانی دسيسه چينی يهوديان شديم ........ او از يهوديان چه چيزی می دانست که ديگران نمی دانستند.......... همه جهان او را مسئول اين جنگ خانمان برانداز ميدانند....... اما او طوری سخن می گويد که انگار از مسائلی با خبر است که ديگران نمی دانند.......... او باز هم يهوديان را مسئول آتش جنگ می داند.

همه فکر می کردند که فيلد مارشال گورينگ يا هيملر جانشينان او خواهند شد......... اما آن دو به گفته خود هيتلر به او خيانت کرده بودند......... گورينگ و هيملر که بازی را تمام شده می ديدند٬ به خيال خود در پی کنار آمدن با متفقين شده بودند...... زهی خيال باطل........ صلح... آن هم در شرايطی که متفقين وارد آلمان شده بودند؟.......... چندی قبل گورينگ از طرف پيشوا عزل گرديده بود...... و هيملر نيز شرايط بهتری نداشت........

هيتلر در وصيتنامه خود٬ درياسالار دونيتس که مردی خوش نام در ارتش آلمان بود را جانشين خود قرار داد و از او خواست تا برای سرافرازی آلمان هر چه می تواند انجام دهد و ديگران را نيز به فرمانبرداری او امر کرد.

پس از مرور وصيتنامه اش و طبق عادت هميشگی اش٬ اصلاح بعضی عبارات٬ به همگی فرمان داد تا برلين را ترک کنند.هواپيمايی که در ميان آنهمه آتش برای بردن پيشوای آلمان آمده بود٬ نبايد دست خالی باز ميگشت....... برای هيتلر اهميت داشت که وصيتنامه اش به دست بيگانگان نرسد.. پس وصيتنامه اش را بهمراه ديگر ياران نزديکش بهمراه آن هواپيما فرستاد تا هم يارانش رهايی يابند و هم وصيتنامه اش ايمن باشد.

او از گوبلس و خانواده اش و حتی اوا براون نيز خواست که ترکش کنند... اما آنها ماندند تا نامشان در کنار هيتلر باقی بماند.

هواپيما به پرواز در آمد و هيتلر ٬دستانش را از پشت کمر به هم گره زده بود و به آن هواپيما می نگريست......... خلبان چالاک آن هواپيما از ميان کوهی از آتش توانست عبور کند و دور و دورتر شد...... دقايقی پس از آنکه هواپيما از ديدها ناپديد شد..کماکان هيتلر ايستاده بود و به آسمان مينگريست......... لحظه ای به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد........ همه مانند او داشتند به آسمان نگاه می کردند....... صدايش را صاف کرد و رو کرد به اوابراون که در نزديکيش ايستاده بود.......... و بلند گفت که ديگر زمان آن شده است که ازدواج کنم.... آيا همسری مرا قبول خواهی کرد؟........ اوا براون که سالها آرزوی چنين پيشنهادی را داشت....... اشک در چشمانش حلقه زد و با لبخندی بر لب٬ سرش را به نشانه تاييد تکان داد.

گوبلس دستور داد تا سريعا کشيشی بيايد و مراسم ازدواج را به اجرا بگذارد........ به سرعت تدارک جشن عروسی را ديدند و مقدار مختصری غذا و شيرينی نيز مهيا گرديد ........ در آن لحظات ٬ شادی غير قابل وصفی برقرار شد....... کشيش خطبه مربوط به ازدواج را خواند و از هيتلر پرسيد که آيا حاضر است در سختيها و خوشيها در کنار همسرش باشد؟... هيتلر پاسخ داد:آری........ از اوا براون نيز سوالی مشابه پرسيد که جواب او نيز مثبت بود........ در دفتر ثبت اسناد پس از امضای هيتلر و اوا براون٬ گوبلس از طرف هيتلر و همسر گوبلس از طرف اوا امضا کردند.

پس از ساعتی شادمانی....... ديگر زمان استراحت تازه داماد و نو عروس گشته بود....... اما هيتلر قبل از آنکه به اتاقش برود از گوبلس خواست تا بطور خصوصی با او صحبت کند....... پس آندو به دفتر کار هيتلر رفتند ٬ اما برعکس جلسات ديگر ٬ اين جلسه زياد طولانی نبود....... پس از آن هيتلر با همگی خداحافظی کرد و از آنها تشکر نمود که تا اين لحظه او را ترک نکرده اند و پس از آن بازوی نو عروسش را گرفت و به اتفاق به اتاق هيتلر رفتند....... چشمان همه اشکبار بود......... اين آخرين باری بود که پيشوای آلمان زنده ديده شد.

همه نگران بودند و خواب به چشمان هيچ کس راه نميافت.......... ساعاتی گذشت تا اينکه صدای تيری از اتاق پيشوا به گوش رسيد...... همه سراسيمه به اتاق پيشوا رفتند ........

داستان زندگی پر فراز و نشيب هيتلر به پايان رسيد ...

به دستور گوبلس چاله ای که از خمپاره های متفقين درست شده بود را پر از بنزين کردند و جسد هيتلر و اوا براون را درون آن سوزاندند....... سپس گوبلس و همسرش و دختران خردسالش به پيشوايشان اقتدا کردند و آنها نيز خودکشی نمودند.

مارتين بورمان٬منشی خصوصی هيتلر٬ و تنها کسی از سران نازی که هيچگاه دستگير نشد...... دستور سوزاندن جسد آنها را نيز صادر کرد و پس از آن مشغول جمع آوری و سوزاندن اندک مدارکی که باقی مانده بود شد.

زمانی که روسها پناهگاه هيتلر را تصرف کردند تنها تکه هايی از استخوان هيتلر را يافتند و اين همه ی پايان داستان بود.

 

هیتلر به همراه همسرش اوا براون که فقط ساعاتی در کنار او زندگی کرد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط گل پسر | 
آدلف هیتلر که بود؟

 

بیستم آوریل زادروز مردى است كه كمابيش نامش را شنيده ايم ودر مورد او حرف و حديثهاى بسيار زيادى زده شده و در آينده نيز زده خواهد شد.

آدولف هيتلر مردى است كه جهان را لرزاند و به اعتقاد بسيارى دنيايى كه امروز در آن زندگى مى كنيم ساخته و دست پرورده اوست؛ دنيايى كه چه از نظر نظامى و چه از نظر ارتباطات و از نقطه نظرهاى ديگرى چون پزشكى ، فرهنگى ، اقتصادى ، علمى و حتى تفريحى بى تاثير از او نبوده و نمى تواند باشد.

در اينجا نمى خواهم در مورد خوب يا بد بودن او سخن بگويم چرا كه تبليغات دنياى غرب بر عليه او به حدى است كه هر كس تا نام او را مى شنود به ياد كوره هاى آدم سوزى ، كشتارهاى وسيع غير نظاميان و جنگ و خونريزى و كشتار مى افتد. در صورتى كه واقعيت امر چيز ديگريست واين نكته هيچگاه نبايد فراموش شود كه هيتلر براى سه سال متوالى مرد سال اروپا لقب گرفت و جهانيان او را مى ستودند و ملت آلمان او را مى پرستيدند. پس هيتلر را نبايد به صرف يك جنايتكار جنگى نگريست ، هر چند كه جنايتكار جنگى را نيز بايد بيشتر مورد بررسى قرار داد. در هر جنگى جنايت رخ مى دهد و كشته شدن بيگناهان منفك از جنگ نمى باشد. آيا مى توان باور كرد كه هيتلر به تنهايى دست به اين همه جنايت زده باشد و متفقين جوابى به اين جنايتها نداده باشند.

در دادگاه نورنبرگ كه براى محاكمه جنايتكاران جنگى برگزار شده بود هيچ وكيل مدافعى از او دفاع نمى كرد و تنها دادستانهاى غربى بودند كه او را محكوم مى كردند و شاهدينى بودند كه همگى دست نشانده متفقين بودند و براى اثبات صحت و يا سقم مطالبشان هيچ بررسى جدى بعمل نيامد.

در جايى ديدم كه شخصى در جايگاه شهود ادعا كرده بود كه در كارخانه اى كار مى كرده كه در آن توسط روغن برگرفته شده از انسانهايى كه سوزانده مى شدند نوعى صابون درست مى كرده اند و تنها مدركش قالب صابونى بود كه روى ميز قاضى دادگاه وجود داشت. حال در مورد اينكه آن صابون مورد آزمايش قرار گرفته يا خير هيچ مدركى در دست نمى باشد.

هيتلر مى گويد:

... به هيچ وجه مهم نيست ، وقتى ما فاتح شديم هيچكس در اين باره سوالى نخواهد كرد.

آرى ، مانند اين است كه او تمامى اين روزها را پيش بينى كرده بوده است و پس از جنگ ، هنگامى كه متفقين به پيروزى رسيده بودند هيچ كس آنها را بازخواست نكرد كه مثلا آقاى استالين شما چرا در اول جنگ كه متحد هيتلر بوديد آن فجايع را در فنلاند بوجود آورديد.

 

به هرحال ........  مختصرى از زندگى او:

 

صد و چهارده سال پيش، دريك غروب بهارى در منطقه سرسبز باواريا ( مرز ميان آلمان و اتريش) ، آلويس و كلارا صاحب فرزندى شدند كه نامش را آدولف گذاشتند.

آلويس هيتلر كارمند اداره گمرك بود و به همين جهت دوست داشت كه پسرش نيز راه او را ادامه دهد وكارمند شود. از اين رو با آنكه درآن زمان در وضعيت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصيل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست كارمند شود. او كارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اينكه بله قربان گوى كس ديگرى باشد متنفر بود. به همين جهت با آنكه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. ديرى نپاييد كه نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد كه براى ادامه زندگى به تنهايى به وين، پايتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سرگذاشت. در سال 1914 يعنى درست در سالى كه جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت كرد و چون تعصبات ملى قويى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور كه دوستانش مى گويند رشادتهاى زيادى از خود نشان داد تا آنجا كه به مدال صليب شجاعت كه تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آويخت نائل گشت.

به سبب جراحتهاى جنگ در بيمارستان بسترى بود كه خبر شكست آلمان را به گوشش رساندند. اين تلخ ترين خبرى بود كه تا آن زمان شنيده بود و او را منقلب نمود.او سياستمداران را مسببين اصلى  اين شكست مى دانست و به همين جهت بود كه نسبت به حكومتى كه آنان بنام جمهورى وايمار تشكيل دادند هيچگاه خوشبين نبود.

پس از جنگ او در قسمت تبليغات ارتش به كار مشغول شد تا زمانيكه وارد حزب كارگران آلمان گشت. اين همان حزبى است كه بعدها بنام حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان بزرگترين حزب آلمان گرديد.

حزب كارگران حزبى كوچك و متشكل از نهايتا 10 عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مديريت، فعاليت و كوششهاى آدولف هيتلر و همچنين ابداعاتش از قبيل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نيز برگزارى جلسات حزبى در اماكن مطرح و همچنين تاسيس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبديل به حزبى بزرگ شد تا آنجا كه دست به يك كودتا زدند كه بعدها بنام كودتاى آبجوفروشى مشهور شد. كودتايى كه در آن هيتلر و ديگر افراد حزب بر عليه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همكارانش در اين راه با شكست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افكندند بلكه حزب تعطيل و غير قانونى اعلام و از هرگونه فعاليتى منع گرديد.

هر كس ديگرى بود دست از كار مى كشيد و يا حداقل در زمانى كه در زندان بود حركتى نمى كرد اما اين شخصيت خارق العاده دست به يكى از بزرگترين اعمال خويش زد، نوشتن كتابنبرد من .

كتاب نبرد من بعدها بعنوان كتاب مقدس نازيها ( اعضاء حزب ناسيونال سوسياليسم ) درآمد كه در آن ريشه هاى فكرى رايش سوم بيان گرديده است. رايشى كه بزرگترين امپراتورى آلمان لقب گرفت.

پس از آزادى او با دولت توافق نمود كه بر عليه آنان حركتى انجام ندهد و اينچنين بود كه بار ديگر حزب را رو به جلو به پيش راند.

حزب نازى به علت نبوغ سياسى هيتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اكثريت كرسيها را به خود اختصاص داد بطوريكه هرمان گورينگ يكى از نزديكترين ياران هيتلربه عنوان رئيس پارلمان انتخاب گرديد.

سرانجام در 30 ژانويه 1933 ژنرال هيندنبورگ رئيس جمهور سالخورده آلمان آدولف هيتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزيد و اين لحظه تاريخى آغاز رايش سوم مى باشد.

هيتلر پس از به قدرت رسيدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشيد و با اينكه در پيمان ورساى آلمان حق داشتن نيروى نظامى را نداشت با نيرنگ يك نيروى نظامى براى آلمان آفريد كه تا آن زمان بى سابقه بود.

پس از آن اتريش را الحاق خاك آلمان كرد.اتريش پس از جنگ اول جهانى بسيار ضعيف شده بود و هيچ نشانى از شكوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همين سبب مردم مشتاقانه به الحاق كشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. اين واقعه به آنشلوس معروف است.

بدين ترتيب هيتلر در 14 مارس 1938 پيروزمندانه و در حالى كه به ابراز احساسات مردم كه مشتاقانه براى ديدنش صف كشيده بودند پاسخ مى گفت وارد وين ، شهرى كه روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى كرده بود ، گرديد. 

پيمان ورساى يكى از ذلت بارترين پيمانهايى بود كه پس از جنگ اول جهانى و در پى شكست آلمانها بر ملت آلمان تحميل گرديده بود و هيتلر سوگند خورده بود كه اين پيمان را براندازد. از جمله مفاد اين پيمان دادن سرزمينهايى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانيها، لهستانيها را ملتى پست تر از خود مى دانستند اين امر برايشان بسيار گران مى آمد. بدين سبب به دستور هيتلر در سپيده دم اول سپتامبر 1939 لشكريان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سيل از مرز لهستان عبور كردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پيش راندند. انگلستان و فرانسه كه در آن زمان جزو هم پيمانان لهستان بودند، پس از اين واقعه به آلمان اعلام جنگ كردند واين آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترين جنگ تاريخ بشرى ، بود.

نبوغ نظامى هيتلر به صورتى بود كه همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابير نظامى اين مرد لهستان، دانمارك، نروژ،هلند ، بلژيك و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نيروهاى آلمانى درآمد.

هيتلر انگلستان را جزء لاينفك تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى كرد اما انگليسيها كه مردمى متكبر بودند حاضر به صلحى كه كمتر از تسليم نبود نمى شدند و تا آخرين نفس دلاورانه با آلمانها جنگيدند.

هيتلر كه نه مى خواست انگلستان را از بين ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را كاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رويش را به طرف شرق ، يعنى روسيه ، برگرداند.

در ساعت 3:30 بامداد 22 ژوئن 1941 ارتش آلمان طى عملياتى موسوم به بارباروسا به روسيه شوروى حمله كردند. در ابتدا سرعت ارتش بسيار بالا بود و در همان آغاز عمليات قسمتهاى بسيارى از خاك روسيه را به تصرف خود درآوردند.هيتلر و ساير فرماندهانش اينچنين مى پنداشتند كه كار روسيه تا قبل از پائيز به اتمام خواهد رسيد و همين ، بزرگترين اشتباه ، او بود.

در زمستان سرد آن سال روسيه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهيزات كافى براى نبرد زمستانى با آنكه تا دروازه هاى مسكو رسيده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسيه، مجبور به عقب نشينى شد و اين آغاز پايان بود.

پس از ورود آمريكا به جنگ جهانى دوم كه توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقين دميده شد و جنگ وارد مرحله جديدى گرديد. 

سرانجام با توافقى كه توسط سران سه كشور انگلستان،روسيه و آمريكا يعنى چرچيل، استالين و روزولت انجام گرفت ، متفقين از شرق و غرب به سمت آلمان يورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.

هيتلر تا دقايق آخر مقاومت كرد و چون ديگر هيچ نيرويى براى جنگيدن نداشت براى آنكه جسدش به دست دشمنانش نيفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از اين دستور با شليك تپانچه به زندگى پر فراز و نشيب خود پايان داد.

اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نيز بر جاى گذاشت كه امروزه  بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى كه ضرورت ايجاد كند دست به كارهاى بزرگى مىزنند و رشد سريع علم و دانش بشرى و پيشرفت فوق العاده تكنولوژى كه به علت رقابت شديد نظامى بوجود آمد از جمله اين آثار است.

از ديگر مواردى كه در دنياى پس از جنگ بوجود آمد و مستقيما به اين جنگ مربوط مىشود مى توان از تشكيل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوك شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد ديگر را نام برد كه هنوز هم مى توانيم اين موارد را ببينيم.

اما اگر هيتلر پيروز مى شد ما يقينا در دنياى ديگرى زندگى مى كرديم و شايد اين همه كشت و كشتارهايى كه پس از اين جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شكل گرفته و مى گيرد بوجود نمى آمد............ و باز هم شايد ... شايد ايران خوشبخت تر از آنى كه هست مى بود

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:46  توسط گل پسر | 
دو خط موازی

 

دو خط موازی زائيده شدند .

  پسركی در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد

 دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

 و در همان يك نگاه قلبشان تپيد .

و مهر يكديگر را در سينه جای دادند .

خط اولی گفت :
ما ميتونيم زندگي خوبی داشته باشيم . 
 و خط دومی از هيجان لرزيد .

 خط اولی گفت ميتونيم خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .


من روزها كار ميكنم  ، ميرم خط  كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .

خط دومی گفت :

من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولی گفت :

 چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهيم داشت !!!


در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تكرار كردند :

 دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند

 دو خط موازی لرزيدند .

به هم ديگر نگاه كردند .

 و خط دومی زد زير گريه

 خط اولی گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهی پيدا ميشه .

  خط دومی گفت شنيدی كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 هيچ راهی وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و دوباره زد زير گريه

خط اولی گفت : نبايد نااميد شد .

 ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسی پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.

خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

 آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از كوهای بلند ...
از دره های عميق ...
از درياها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادی را ملاقات كردند .

رياضی دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .

فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشی بنام فيزيك وجود نداشت .

پزشك گفت : از من كاری ساخته نيست ، دردتان بی درمان است .

 شيمی دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادف می كنند نظام دنيا از هم می پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .


و بالاخره به كودكی رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد
نه در دنيای واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!

 دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : اين بی معنيست .
خط دومی گفت : چی بی معنيست ؟
خط اولی گفت : اين كه به هم برسيم .

خط دومی گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی ميكرد .
خط اولی گفت : بيا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيدا كنيم .
خط دومی گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون می آمديم

 خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !

و آنها دو ريل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي، 

 عاشقانه

 به هم مي رسيد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:45  توسط گل پسر | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:0  توسط گل پسر | 

 

 

 

دست تو ياس نوازش

در سحر گاه بهاری

اي همه آرامش از تو

در سرانگشتت چه داری

 

در كتاب قصه من

معنی هر دل سپردن

خود شكستن بود و مردن

در غم خود سوگواری

 

اي همدم ای مرهم

ای خط سرنوشتم

ای همدم ای مرهم

بی تو چه می نوشتم

 

من چه بودم نقش باطل

قايقی گم كرده ساحل

با هزاران زخم بر دل

از عزيزان يادگاری

بی نياز از هر نيازی

بی خبر از حيله سازی

با گناه پاكبازي

باختم در هر قماری

 

من چه بودم شعله درد

قصه خاكستر سرد

زخمی دنيای نامرد

قصه چشم انتظاری

با من ويرونه از درد

دست تو اما چه ها كرد

اي كه با معناي ديگر

عشق را آموزگاری

 

ای همدم اي مرهم

ای خط سرنوشتم

ای همدم اي مرهم

بی تو چی می نوشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:31  توسط گل پسر | 
رویا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:27  توسط گل پسر | 
اشک 

خداوند اشک را آفریدبرای

ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی،امید، سوگ،عشق و غرور

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:56  توسط گل پسر | 
 

 

امشب به این نتیجه رسیدم که هر چه کمتر تو این دنیا باشی بهتره و واقعا وقتی به عمق زندگی فکر می کنی دلت می خواد گریه کنی و به قول معروف :

 

 وقتی به مصیبت زندگی فکر می کنم تازه می فهمم چرا به هنگام   تولد

 می گریستم ......

                                چرا به هنگام تولد می گریستم .....

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط گل پسر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خونه لبريز سكوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

گذر عمر
دی 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دوستان من
جنسیت گمشده
ناز عاشق
MOSYBAT
رنگ خوب آرامش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

گل پسر